|
***Think Positive Live Positive***
|
عشق من مجتبی عزیزم
هر لحظه به فکرتم
هر لحظه به یادتم
با یاد تو می خوابم
با یاد تو بیدار میشم
از زنده موندنم بیزارم وقتی تو نباشی
با تو همه ی دنیا را دارم همه ی وجودم
دل میشکنه وقتی نا مهربونیت میبینه
ولی دل طاقت نداره که بره و بدون تو بمونه چون میمیره
دل تنگم برای تو که دوستم نداری
دل تنگم برای تو که فکر می کنی لیاقت عشقت را ندارم
دل تنگم برای تو که می گی نباید زیاد تماس بگیرم
برای تو که فکر میکنی باید برم
همیشه به پای عشق پاکم به تو می مونم
آخه خیلی دوستت دارم همه ی وجودم
متن زیبای روزی که قلب کوروش شکست
روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت: خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته وجز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم. آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت: البته!
- از تو میخواهم یک روز، فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز رابررسی کنم.سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.
- چرا چنین چیزی را میخواهی؟ به جز این هرچه بخواهی برآورده میکنم، اما این را نخواه.
- خواهش میکنم. آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی و عدالت گستری لذت ببرم. اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود واگر نه، باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.
خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با کالبدی، از پاسارگاد بیرون کشید. فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: «عجب!اینجا چقدر مرطوب است!» و فرشته تاسف خورد.
- میتوانی مرا بین مردم ببری؟ میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.
و فرشته چنین کرد. کوروش برای اینکار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت. به جز عده ی اندکی، کسی به یاد او نبود.کوروش بسیار غمگین شد اما گفت: اشکالی ندارد. خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خودشان هستند. فرشته تاسف خورد.
در راه میشنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزنند: عبدالله! قاسم! …
- هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!
فرشته گفت: این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.
- اعراب؟!
- بله. تو آنها را نمیشناسی. آن موقع که تو بر سرزمین متمدن و پهناورایران حکومت میکردی و حتی چندین قرن پس از آن، آنها از اقوام کاملا وحشی بودند.
کوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه میکردند؟!
فرشته بسیار تاسف خورد.
سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود. بعد از مدتی کوروش گفت: تو می دانیکه من جز ایزد یکتا را نمی پرستیدم. مردم من اکنون پیرو آیینی الهی هستند؟
- در ظاهر بله!
کوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟
- اسلام
- چگونه آیینی است؟
- نیک است
و کوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید …
- نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده.
وفرشته چنین کرد.
- همین؟!
کوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست.
- پس بقیه اش کجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!
و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد.
- خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی نداشتم. میخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم راتسکین دهد.
فرشته چنین کرد، تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند. پس ازچند دقیقه مرد از کوروش پرسید: راستی شما از کجا می آیید؟ کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:
ایران!
لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یک تروریست متحجّر است!
عکس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست…
- مرا به آرامگاهم باز گردان.
فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال کردن …
کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بیهوده بر خواسته ام پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم.
کوروش تو نخواب که ملتت در خواب است آرامـــگـهـت غـــرقــه بـه زیـــر آب اسـت
ایـنبار نـه بیــگانه که دشـمن ز خـود است صد ننـگ به ما کـه روح تو بی تاب است
برگرفته از سایت: www.ariaeyan.com
به نام خدا
همانا در این لحظه از عشق خود سخن می گویم، از آنکه روزگاری بر آن جفایی روا داشتم و حال آن را معشوقی می دانم که بی آن تاب ادامه ی این زندگی را ندارم.
شب و روز در پی اینم تا به او بگویم چقدر دوستش دارم اما او به یاد گذشته مرا طرد می کند.
می دانم سزاوار بدتر از اینانم اما چه کنم که یارای دوری از او را ندارم.
چه بسیار روزهایی در کنار او بسر بردم اما باز با رسیدن پایان هفته بر آشفتم از دوری او.
آنقدر مشتاق دیدارش بودم که طاقت دوریش را نداشتم اما او همچنان در گذر این پرسش ها بود که چرا باید به من بگوید که کی بر می گردد؟ ( چرا باید بهت بگم کی میام)؟
تمام لحظاتم با یاد او می گذرد اما کافی است مشکلی بینمان پدیدار شود و آن لحظه لب به سخن می گشاید و می گوید: برو کس دیگه ای را پیدا کن، تو که راهشو بلدی. و آن لحظه است که از تیزی این سخن تاب تحمل ندارم و به گریه می افتم که چرا کسی را که چنین دوست می دارم مرا اینچنین می شمارد. هرگز اینطور، کسی را دوست نداشتم، تا کنون به کسی نگفته بودم که دوستش دارم. عاشقش هستم و هرگز نخواهم خواست که بی آن باشم و به زندگی ادامه دهم
. نمی دانم، واقعا نمی دانم که زندگی چه چیزی را برایم رقم زده است.
در همین لحظه می دانم که او که همه چیز را می داند، می داند و چه خوب می داند که چه خواهد شد
و ای کاش که آنچه می شود خوشایند این بنده حقیر سراپای آلوده به گناه باشد در نهایت شرمسار.
و ای کاش معشوقه ی من رویی از عشق نثارم کند و باورم کند که در این دنیای زیبا کسی را جز او نمیخواهم.
ژرالدين
دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه
کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی
اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم
. من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را
از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز
هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه"
ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين
ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت
ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و
بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده
اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش
فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين
هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت
نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه
اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم
می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......
رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی
صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را
که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .
اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم
. من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره
رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر
شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها
خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی
آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از
بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو
با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می
نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه،
هرگز تو را خواهد شناخت؟
............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن
شبهایدور٬ بس
قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی شنيدنی است:
داستان
آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع
می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را
چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد
را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر
خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .
ژرالدين در دنيايی که تو
زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬
آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما
حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال
زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک
بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط
اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند .
اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .
و وقتی
به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه
صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی
شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی
مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا
از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو
نمی رقصند؟
اعتراف
کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی
آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد
.
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه
این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما
همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این
مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجويی
لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی
فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک
زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر
بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران
بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم
: مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر
روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که
شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .
آن شب٬ این الماس ٬
ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و
بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این
جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه
می درخشد
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره
مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد
. او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است .
کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می
توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و
هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او
عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می
داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....
برگرفته از وبلاگ دوست و همراه عزیزم مجتبی
http://www.zardoshd.blogfa.comروز شمار هفته آخر خرداد 88 به قلم ابراهيم رها
۱ تير ۱۳۸۸ ساعت ۱۸:۳۱
به قلم ابراهيم رها
ستون
نامههایی به سانی تعطیل شد. برای همیشه تعطیل شد. اگر ایراد و كاستی داشت
پای من. اگر حسنی داشت پای سانی. سهم ما هم یك یادش بهخیر خالی. آنچه
امروز مینویسم یك وقایعنگاری شتابزده است. شاید در فرصتی بشود آن را
مبسوط نوشت.
طنز كلامم كمتر است كه تلخی این روزها بیشتر بوده.
ابراهیم رها
بیستوسوم خرداد
مهدی
كروبی خیلی سفارش كرده كه نخوابیم. خودش هم گمانم تا صبح كبریت گذاشته لای
پلكهایش و یاد و خاطره چهار سال پیش را بدجوری زنده نگهداشته! بیخوابی
به همه سرایت كرده، دوستان شمارشگر آراء هم نخوابیدهاند و تكلیف انتخابات
را همان نصف شب معلوم كردهاند. یكی - دو ساعت پس از پایان انتخابات را
همان نصف شب معلوم كردهاند. یكی - دو ساعت پس از پایان انتخابات ده
میلیون رأی را شمردهاند و شصتوسه درصد مردم به احمدینژاد رأی دادهاند
(نه این جمله، جزو طنز مطلبم نبود، من تا این حد به طنز تلخ علاقه ندارم!)
سپیده نزده دوستان شمارشگر سی میلیون رأی را شمردهاند و كماكان شصتوسه
درصد آراء متعلق به احمدینژاد است! يقين پیدا میكنم یا كردان هنوز از
وزارت كشور نرفته یا دوستانش تعداد اعدادی كه بلدند محدود است! ول كن این
شصتوسه نیستند هیچ رقمه! توی دلم میگویم حالا نمیشد كروبی سفارش
نخوابیدن نمیكرد كه این دوستان نصف شب اینقدر زحمت نكشند و حاصل كارشان
این شود كه وقتی نتایج آراءشان را جمع میزنی از مردم تا سوراخ سنبهها را
دنبال رأیشان میگردند. پلیس چون احساس میكند تمام سوراخ سنبهها خیلی
بیناموسی است یكمقدار متنابهی با مردم برخورد میكند و برخورد میكند
و... برخورد میكند! احمدینژاد میآید میدان ولیعصر و در جمع پرشور و
میلیونی حدود ده هزار نفر شعری با قافیه خس و خاشاك میگوید. روزهای بعد
قافیه این شعر فرو میرود توی چشم خیلیها (مودب بودم گفتم چشم!)
بیستوپنجم خرداد
حدود
سهونیم میلیون خس و خاشاك به گوینده این جمله، در خیابان آزادی، علامت
موفقیت نشان میدهند! رئیسجمهور بهشدت ساكت میشود. تا امروز هم مشغول
ساكت شدن است. مردم شبها اللهاكبر میگویند. از سیاوش میپرسم بهمن
پنجاهوهفت یا خرداد هشتادوهشت؟ میگوید مرداد سیودو. خندهام نمیگیرد.
خنده تعطیل است.من و سیاوش در راهپیمایی دوشنبه از ذوق یازده مرتبه همدیگر
را بغل میكنیم، ماچ نمیكنیم كه حرف درنیاورند!
بیستوششم خرداد
دوستان
عدالت سرخود در میدان ولیعصر جمع میشوند. اخیرا علاقه شدیدی به این
میدان پیدا كردهاند ولكن هم نیستند. مردم اسبق، خس و خاشاك سابق و
اغتشاشگران فعلی تشریف میبرند میدان ونك. كسی شعار نمیدهند، كسی حرف
نمیزند، كسی پلك هم نمیزند! ماجرا چیست؟ مگر هاله نور احمدینژاد را
دیدهاند؟! من نمیفهمم چطور میشود گفت اینها اغتشاش میكنند. یاد
شصتوسه درصد میافتم، توجیه میشوم از بیخ! من و سیاوش با جمعی از
دوستان هستیم كه میخواهند به زور توی گوش و حلق و بینی نیروی انتظامی گل
فرو كنند! صلح و آشتی و این قصهها. به سیاوش میگویم شب اخبار اعلام
میكند امروز عدهای با گل شهر را به اغتشاش و آتش كشیدند!
بیستوهفتم خرداد
نه،
باور كن مردم تا این خس و خاشاك را نكنند توی... توی.... توی آستین
بعضیها ول كن نیستند. یكونیم میلیون نفر از هفتتیر تا بعد از میدان
انقلاب تجمع میكنند. سیاوش كمی بلند عطسه میكند و یك ربع از مردم
سكوتمند مجبور به عذرخواهی میشود. مردم قبل از تاریكی هوا متفرق میشوند.
اخبار میگوید اغتشاشگران ساكت مردم را از كسب و كار انداختهاند. شب
اللهاكبر همه جا میپیچد. به سیاوش میگویم اخبار مدعی خواهد شد
اغتشاشگران با هماهنگی جهان غرب مردم را از خواب انداختهاند تا صبحها
دیر بیدار شوند و چوب لای چرخ دولت نهم بگذارند (زرنگی؟ عمرا بگم دولت
دهم) كماكان اساماسها قطع است. روزی چهارده ساعت هم موبایل قطع است.
اینترنت قطع است. ماهواره قطع است... قطع است. به سیاوش میگویم به سر و
تنت دست بكش ببین دوستان چیز جدیدی را قطع نكردهاند؟!
بیستوهشتم خرداد
مردم
در میدان توپخانه جمع میشوند. میرحسین هم میآید. یك سرش توپخانه است یك
سرش نزدیك بهبودی در خیابان آزادی. خب دوستان عدالت سرخود حق دارند
بترسند! همه ساكتند. ما احساس ژنو میكنیم. مردم ماموران انتظامی را ماچ
میكنند و كماكان دنبال رأیشان میگردند.
بیستونهم خرداد
جمعه تعطیله. شب الله اكبر
سیام خرداد
با
سیاوش میخواهیم اعتراض مدنی كنیم. سپاه، بسیج، نیروی انتظامی، پلیس ضد
شورش و... تشریف آوردهاند دور هم خوش باشیم! چه صمیمی! باران باتوم، ابر
گاز اشكآور، رعد و برق پوتینها... وای چه طبیعتی! به سیاوش میگویم
سیزده به دره؟!
دوستان باتوم محور، مردم را از تمام خیابانهای منتهی
به تمام خیابانهای دیگر میرانند! فقط یك كمی شدید این كار را میكنند.
آمار چیز خوبی است. این را احمدینژاد در مناظرهها به ما گفته بود.
آمار
كشتهها در دوشنبه كم بوده امروز عزیزان باتوم محور آمدهاند برای جبران
مافات! در یك خیابان (تمام اسكندری بود) سیاوش و دو سه هزار نفر از مردم
گیر افتادهاند.
تكتك خیابانها اینطور است. من مثل ترسوها كز كردهام یك گوشه (شرط عقل است!)
سیاوش
و مردم كتك میخورند. دو گروه باتوم محور روبروی آنها هستند. مردم آنقدر
كتك میخورند كه دست به سنگ میبرند. دو ساختمان نیمهكاره مهمات آجریشان
را تكمیل میكنند!
سیاوش و مردم حمله میكنند. دوستان باتوم محور زیر بار زور نمی روند مگر آنكه پرزور باشد!
فرار
عنایت میفرمایند. یك موتورشان دست مردم میافتد و میسوزد. باران گاز
اشكآور احساس و مشاهده میشود من سعی میكنم بگویم فكر میكردم امروز هم
آرام است و گرنه نمیآمدم، اما گاز اشكآور درست متوجه نمیشود و توی چشم
من هم میرود. سیاوش در تمام منافذش گاز اشكآور فرو رفته! میرود پیش یك
مأمور نیروی انتظامی كه آرام ایستاده میگوید روزهای قبل كه ما را
نمیزدید همه چیز آرام بود، چرا میزنید كه اینطور شود؟ میگوید من هم به
موسوی رأی دادهام. سیاوش میبوسدش. اما دوباره حمله و تعقیب و گریز.
سیاوش و بقیه خط اول هستند. سیاوش داد میزند این سهراهو نباید از دست
بدیم. اینجا رو بگیرن مردم رو از پشت توی خیابون بغلی قیچی میكنن. مردم
با سنگ برای این سه راه میجنگند. یك پیرزن میزند به سینهاش و گریه
میكند.
من كماكان یك گوشه كز كردهام و میگویم غلط كردم بیخیال!
سیاوش
فریاد میزد بیایید جلو، یا حسین. مردم با یا حسین میروند خدمت دوستان
باتوم محور و یك عدد موتور دیگر را قرض میگیرند و میسوزانند تا كمتر
اشكآور در آنها اثر كند . من دنبال سوراخ موشم و به مشاهده كردن بسنده
میكنم! با خودم میگویم بابا «بریوهارت»!
چند موتوری از پشت سر
میزنند لای صف مردم. مردم یكی را میاندازند. سوارهایش را میزنند. سیاوش
یكیشان را كه كم سن است (گمانم 18 سال بیشتر ندارد) از دست مردم جدا
میكند و داد میزند برو. صدای سیاوش گرفته. بد گرفته. وسط این ماجرا در
دلم به صدایش میخندم. مردهشور خصلت طنزنویس بودنم را ببرد!
یك
دختر جوان سیگاری میگیراند، غریبه است. فوت میكند در چشمهای سیاوش كه
قرمز است و اشكآلود از گاز. چشمهای سیاوش آرام میشود. بابا نیا جلو
شما، خانم اینها میزننتون، دوباره یا حسین میگویند. گاز اشكآور. من
ترسیدهام. در این رفت و برگشتها همان دختر را میگیرند. سپرش میكنند
جلوی سنگها.سیاوش داد میزند مردم سنگ نزنین. میپرسم میشناسیمش سیاوش؟
به شیطنت میپرسم! میگوید میدونی كه نه. گفتم نیا جلو. نیروهای باتوم
محور دارند زیاد میشوند. سیاوش و عدهای میروند جلو. سیاوش سنگ به دست
ندارد. ادای سنگ داشتن را در میآورد. گاز اشكآور میخورد به پشتش. با
درد مینشیند. گاز مستقیم میرود توی حلقش. از دور میبینم و داد میزنم
سیاوش بیا. میافتد روی زمین. بالا میآورد. گمان میكنم دیگر مطلقاً هیچ
جا را نمیبیند. میگیرندش. دارند مثل طبل (دقیقا مثل طبل) میزنند توی
سرش. از دور نگاه میكنم و میبینم ریتم مناسبی ندارد. ضربههایشان خوب
است كله سیاوش زیر كلاه صدا نمیدهد والا بد صدا میشد! دوباره مردم حمله
میكنند. سیاوش را گوشهای ول میكنند، تا گمانم بعد بستهبندیاش كنند
یكی را هل میدهد و كورمال كور مال و كجكی میدود. من هم ترسان دنبال بقیه
فرار میفرمایم. یكی دو نفر در خیابان بغلی سیاوش را دود میدهند! من كه
یاد گرفتهام سیگار فوت میكنم توی چشمهایش (این تنها فعالیت من در كل
این تجمع، جز فرار كردن بود، خلاص) سه راه را نیروهای باتوم محور میگیرند
و مردم در خیابان، بغلی قیچی میشوند از پشت و جلو. من راهم را میگیرم
مثل یك انسان متمدن میروم. سیاوش كیلویی چند است؟ این جمله آخر را توی
دلم میگویم. توی دلم خیلی چیزهای دیگر هم میگویم كه به شما ارتباطی پیدا
نمیكند!
سیویكم خرداد
میخواهم شب بروم بالای پشت بام الله اكبر بگویم.
به گزارش قلم نیوز، متن بیانیه ارسالی هنرمندان به قلم به این شرح است:
به نام خدا
بیانیه جمعی از اهالی هنر و فرهنگ کشور
جمعه بیست و دوم خرداد روز با شکوهی بود. همه بودند. آنها که همیشه می آمدند و آنها که هرگز نیامده بودند. همه محترم بودند. هیچکس خس نبود، خاشاک نبود.
جمعه بیست و دوم خرداد روز نمایش اعتماد، آگاهی و عقلانیت ملت و درک صحیح مردم از ارادة در دست گرفتن سرنوشت خویش بود.
1- جامعة هنری ایران همپای این جریان تاریخی، پیشگام حرکت سرنوشت ساز انتخابات ریاست جمهوری دهم شد و در بستر سازی این اعتماد عمومی، به سهم خود تلاش کرد.
2- متاسفانه در هنگامة تجلی این ارادة ملی، جریان های شناخته شده ای با سوءاستفاده از امکانات ملی و دولتی به کارگردانی آرا و مدیریت آن پرداختند و در یک اقدام ویرانگر تاریخی، ضربه مهلکی به حقوق مدنی مردم وارد کردند و عملاً بخش گسترده ای از جامعه ایران را در آستانه خروج از دایرة اعتماد به نظام قرار دادند.
3- در شرایطی که بسیاری از نخبگان سیاسی و فرهنگی کشور به همراه بخش عظیمی از ملت ، در صحت انتخابات دچار تشکیک شده اند ، متاسفانه رسانه ملی ایران به جای بستر سازی برای رفع نگرانی ها و اعتراضات و تلاش جهت شفاف سازی واقعیت ها ، همچنان از مواضع و ادبیاتی دور از شان این ملت بزرگ استفاده می کند.
جامعه هنری و فرهنگی ایران همگام با خواست و ارادة عمومی ملت که در راهپیمایی میلیونی آنها تجلی یافته و در اظهارات نامزدهای معترض نیز منعکس شده است، از تمامی مراجع قانونی و مذهبی درخواست می کند، نقش پناه مردم را در این شرایط خطیر ایفا کنند و برای اعاده حقوق از دست رفتة ملت و بازسازی بنای ویران شده عدالت اجتماعی ، اقدام کنند.
این جامعة هنری و فرهنگی همچنین از نیروهای نظامی و انتظامی درخواست می کند با خویشتن داری و پرهیز از خشونت ، تصویری جوانمردانه تر از رفتار و فرهنگ ملت ایران را به نمایش گذارند .
عزتالله انتظامی، صابر ابر، محمد آلادپوش، امیر اثباتی، پگاه آهنگرانی، محمد احمدی، حمید اسکندری، محمدرضا اعلامی، حمید امجد، ژیلا ایپکچی، اهورا ایمان، بابک اطمینان، ساعد باقری، مرضیه برومند، مهدی بزرگمهر، رخشان بنیاعتماد، بیتا بهشتیان، شهرزاد بهشتیان، امیرحسین بیاتی، کامبوزیا پرتوی، کیومرث پوراحمد، حمید پورآذری، فرهاد توحیدی، هدیه تهرانی، شاپور حاتمی، امیر راد، حیباله صادقی، مهرداد صدیقی، هاجر صمدی، فرشته طائرپور، طناز طباطبایی، امیر عابدی، قدرتا... عاقلی، ساقی عطائی، افشین علاء، حسین علیزاده، فریدون عموزاده خلیلی، کیانوش عیاری، حمید فرخنژاد، شبنم فرشادجو، محمد فرشتهنژاد، اصغر فرهادی، فرشاد فزونی، فرهاد فزونی، عبدالجبار کاکانی، مهدی کرمپور، باران کوثری، احمدرضا گرشاسبی، نعمت لالهای، نیلوفر لاریپور، محمدحسین لطیفی، مهسا محبعلی، غلامحسین نامی، لیلا حاتمی، حمدعلی حسیننژاد، محمدحسین حقیقی، منیژه حکمت، حسین خسروجردی، فردین خلعتبری، سیفا... داد، ابوالحسن داوودی، احمدرضا درویش، بهمن دهقانی، علیرضا رئیسیان، شادمهر راستین، فاطمه راکعی، محمد رحمانیان، داوود رشیدی، لیلی رشیدی، محمد رضاییراد، حسین زمان، جمال ساداتیان، حسامالدین سراج، سعید سهیلی، علیاصغر سیدآبادی، مرتضی شایسته، پرویز شهبازی، سهیل محمودی، محسن مخملباف، آزاده مدنی، سهراب مدنی، علی مصفا، فاطمه معتمدآریا، حسن معجونی، کسری معظمی، محمدرضا مویینی، نازنین مفخم، تورج منصوری، داریوش مهرجویی، مازیار میری، محمدعلی نجفی، مهتاب نصیرپور، نشاط نوذری، ضیاء هاشمی، افشین هاشمی، کارن همایوننفر، محمدرضا درویشی، مریلا زارعی، محبوبه هنریان، اشکان خطیبی، مرضیه محبوب، سعید شهرام، نادر رضایی، سعید پوراسماعیلی، آتوسا قلمفرسایی، مصطفی احمدی، احمد وکیلی، مریم نراقی، علیرضا سمیعآذر، طاهره ایبد، بیوک ملکی، افسانه گیریان، فریبا نباتی، شهرام اقبالزاده، پرویز تناولی، منوچهر معتبر، حمیدرضا قلیچخانی، داریوش فرهنگ، امیر تودهروستا، خسرو خسروی، احمد مرشدلو، شهاب فتوحی، رضا بهارانگیز، بهذرنگ صمدزادگان، شهرام مکری، رضا نامی، بهرام عظیمپور، طوفان نهانقدرتی، کوروش شیشهگران، حامد صحیحی، سمیرا اسکندرفر، پیروز کلانتری، فرح اصولی، واحد خاکدان، لیلا نقدپری، مجید برزگر، پریوش نظریه، سعید شهلاپور، امین نورانی، محمدمهدی طباطبایی، معصومه بختیاری، ابراهیم حقیقی، بیتا فیاضی، ژینوس تقیزاده، حامد رشتیان، امیرحسین بیرجندی، پیمان نهانقدرتی، علی واجدسمیعی، بهمن کیارستمی، محمدرضا مقدسیان، ایمان افسریان، معصومه مظفری، میترا کاویان، گلناز فتحی، رعنا فرنود، محمدحسین ماهر، رزیتا شرفجهان، پویا آریانپور، منیز صحی، مصطفی درهباغی، مرتضی درهباغی، محسن صادقیان، رعنا جوادی، بهمن جلالی، تورج کیانی، پروین صفری، منصوره حسینی، پرویز آبنار، باربد گلشیری، ثمیلا امیرابراهیمی، علیاکبر صادقی، لیلی گلستان، توکا نیستانی، شیده تامی، وحید حکیم، احمد میراحسان، علاء محسنی، مانی پتگر، ماجد نیسی، منوچهر مشیری، میترا کارآگاه، پژمان حبیبیان، هوشنگ آزادیور، محمد نصیری، مجید عاشقی، سحر سلحشور، مهوش شیخالاسلامی، فرهاد مهرانفر، رضا کاظمی، ارد زند، کیوان کیانی، مهدی شکیب، رضا بهرامینژاد، محمد حدادی، علی حدادی، اکبر حدادی، عمید راشدی، جلال متولی، هاله باستانی، محمدحسین مهدویسعیدی، علی اسدی، سیدرضا یکرنگیان، ماکان محمدی، سعید صدیق، سعید حدادی، محمد عاشقی، غزل شاکری، مهدی قربانپور، مجتبی میرطهماسب، تبسم هاشمی، ایمان وزیری، اریکا ابراهیمیقاجار، نیلوفر قادرینژاد، فرشته یمینی شریف، مهشید رحیم تبریزی، یعقوب عمامه پیچ، جعفر پناهی، پرویز آبنار، منوچهر محمدی، رایکا میلانیان، آرزو نیکپور، محمدعلی سعیدی، شیما طباطبایی، فرزاد موتمن، سمیرا علیخانزاده، مهرداد میرکیانی ، شالیزه عارف پور ، مونا زندی ، علیرضا شمس ، منوچهر سفر زاده ، فیروزه امینی ، هایده دیلمغانی ، مجید اخوان ، محمد هادی قمیشی ، مسعود صادقیان ، خزر معصومی ، شادی افشار ، معصومه عبیری.
انیشتین در کودکی
[آبرت انیشتین] در کودکی از حفظ کردن درسها و انجام دادن تکالیفش، متنفر بود!
او بیشتر به مطالعات آزاد علاقه داشت. جالب توجه است بدانید که این دانشمند بزرگ با وجود سر و کار داشتن فراوان با فرمول های ریاضی و آمار و ارقام سرعتهای یزرگ، میزان سرعت صوت را از حفظ نمی دانست! در ملاقاتی که با ادیسون داشت، وقتی از او پرسیدند :
سرعت چقدر است؟ فریاد زد:
چه می دانم! این چیز های جزیی را که می توانید به آسانی درون هر کتاب درسی پیدا کنید، چه لزومی دارد که به حافظه تحمیل کنیم. این دانشمند بزرگ، به هنگام مطالعه و پژوهش، آنقدر در خود فرو می رفت که ظاهرش را فراموش می کرد و می گفت:
چه احتیاجی به چیزهای بی اهمیت، مثل: کراوات و کلاه یا اصلاح سر و صورت است؟
او حتی گاهی وقتها،غذا خوردن را فراموش می کرد، تا اینکه به او یاد اوری می کردند.
انیشتین، هیچگاه با صدای بلند حرف نمی زد؛ و اکثرا ساکت و آرام بود. به همین دلیل در دوره دانشجویی، بعضی از استادانف ائ را جئانی کم هوش و گیج می دانستند.
این دانشمند منزوی گوشه گیر، همیشه در خود فرو می رفت و هماهنگی جهان را در موسیقی و ریاضی، جستجو می کرد.
گوشه گیری و درونگرایی انیشتین، آنچنان نبود که از مسایل اجتماعی جهان، بی خبر باشد و در مقابل ظلم ستمگران, خاموش بماند. هنگامی که هیتلردر سرزمین آلمان به قدرت رسید، او تابعیت آلمانی خویش را ترک گفته و از آکادمی علوم برلن استعفا داد.
روزنامه های آلمانی که نمی توانستند این عمل او را تحمل کنند، تصویرش را چاپ کردند و زیر آن نوشتند: مردی که هنوز اعدام نشده است!
برگرفته از کتاب حکایتها و لطیفه های تربیتی
چاپ داستان روی دستمال
توکیو: در حالی که از دیرباز داستان ها همیشه روی کاغذ و به صورت کتاب چاپ می شدند، اخیرا امکان خواندن داستان و کتاب در اینترنت یا از طریق تلفن همراه هم به وجود آمده است. مدیر یک کارخانه دست به ابتکار جالبی زده و آن چاپ داستان روی دستمال است. مطابق این طرح ابتکاری و به گفته طراح این پروژه، خواندن این داستان ها روی قطعات دستمال کاغذی وقت زیادی نمی برد و این در حالی است که از این طریق می توان فرهنگ کتابخوانی را بین تمام مردم نیز تقویت کرد. گفتنی است شرکت تولید کننده این داستان ها برای شروع، یک داستان ترسناک را انتخاب کرده که نسخه سینمایی آن هم ساخته شده است و به احتمال زیاد خواننده های زیادی پیدا خواهد کرد. از سوی دیگر قیمت این دستمال ها حدود 2 دلار است که در مقایسه با دستمال های معمولی چندان گران نیست.
تدریس از مدرسه تا ساحل
تگزاس: زنی که سال ها به عنوان معلم زبان در مدارس مشغول به تدریس بود، ناگهان تصمیم گرفت محل تدریس و نوع تدریسش را عوض کند. وی در 25 سال گذشته زبان انگلیسی را به دانش آموزان اموزش می داد اما در طول عمرش همیشه به ساختن مجسمه های ماسه ای در ساحل علاقه داشت و اتفاقا در این کار بسیار هم ماهر بود. او یکباره به شاگردانش گفت از این پس برای آموزش آنها در ساحل اماده خواهد بود اما نه برای آموزش زبان، بلکه برای آموزش هنر ساخت مجسمه های ماسه ای. این زن میانسال که هم اکنون به طور داوطلبانه در ساحل مشغول به کار است، گفت: دانش آموزان به همان اندازه که به آموختن علم نیازمندند، باید با هنر هم آشنا شوند.
کوه نورد تنها
شب،بلندهای کوه را را در بر می گرفت و مرد، هیچ چیز نمی دید. همان طور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله پایش لیز خورد، از کوه پرت شد و سقوط کرد.
احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه، او را در خود گرفت و فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان طناب گیر کرد و بدنش میان زمین و آسمان معلق ماند.
در لحظه سکون چاره نداشت جز اینکه فریاد بزند: «خدایا کمکم کن».
ناگهان صدای پر طنینی در آسمان پیچید: «از من چه می خواهی؟». ای خدا نجاتم بده!...
واقعا باور داری که می توانم تو را نجات بدهم؟... البته باور دارم...
اگر باور داری طناب دور کمرت را پاره کن...
[یک لحظه سکوت]...
و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد، یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند که بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود، در حالیکه کمتر از یک متر با زمین فاصله نداشت.